أحمد بن أعثم الكوفي ( مترجم : مستوفى )

11

الفتوح ( فارسي )

( 1 ) و محصول آن ولايت به خدمت صدّيق به مدينه آمده به شرف سعادت مشرّف شد . صدّيق و صحابهء كبار رسول خداى ( ص ) به قدوم عمرو و كارسازى او خرّم و خوشدل شدند و بر اهل عمّان دعاى خير گفتند . بعد از آن صدّيق ( رضى ) مفاوضه فرموده به زمين بحرين نزديك أبان بن سعيد ( 18 ) و او را باز خواند . ابان به موجب اشارت صدّيق با اكابر قبايل و سادات عبد القيس ( 19 ) با سى سوار مرد كار متوجّه مدينه شد و به ابو بكر صدّيق ( رضى ) پيوست . پس از آن صدّيق ايشان را بستود و تردّد و تلطّف نمود . همچنين از جوانب و اطراف و نواحى و اكناف لشكرهاى جرّار و مبارزان نامدار روى به حضرت صدّيق نهادند و به جنگ مرتدّان و عهد شكستگان بر هم افتادند . قومى از حىّ طيّئ كه از نشر و طىّ امور با خبر نبودند در تردّد آمدند و عدىّ بن حاتم طايىّ ( 20 ) را - كه بركات مروّت پدرش بيخ درخت اسلام را در سينهء او استوار گردانيده بود [ 25 ] - بر آن داشت كه در ميان جمع [ 6 الف ] بر پاى خاست و گفت : اى قبايل طيّئ ، إيّاكم و غوايل الغىّ اگر بر كار دين متين باشيد و تخم وفا پاشيد ، دين و دنيا ببريد و اگر روى بگردانيد ، از هر دو مركب پياده مانيد . در بدبختى و خودرأيى باز است و خداى عزّ و جلّ از شما بىنياز . خداى عزّ و جلّ پيغمبر خويش را به جوار [ 26 ] خويش خواند و ابو بكر صدّيق ( رضى ) به خلافت نشست . اموال نزديك او فرستيد و از منع و مدافعت دور باشيد كه منع زكات بركت را دور گرداند و اجل را نزديك آرد . ساخته باشيد جنگ مرتدان را خصوصا اين سه قبيله ؛ اسد ( 21 ) ، غطفان ، و فزاره ( 22 ) كه در جاهليّت خصمان شما بودند و در اسلام حسودان شمايند . كار شما امروز به از آن است كه دى بود . اينك ابو بكر صدّيق ( رضى ) عزم جهاد ايشان مصمّم دارد و خالد بن وليد ( 23 ) را نامزد كرد [ ه ] است با لشكر جرّار از مهاجر و انصار . شما جوق مهين و سپاه بهين او باشيد . جملگى قبايل طيّئ صلاح خويشتن در اين نصيحت ديدند و نعرهء سمع و طاعت به آسمان رسانيدند . پس ، عدىّ بن حاتم و زيد الخيل ( 24 ) صدقات قوم خويش جمع كردند و روى به مدينه آوردند . اهل مدينه بترسيدند از بسيارى خيل و مواشى و ندانستند كه صدقات و خيرات است ، پنداشتند كه لشكرهاى بيگانه است . عدىّ و زيد الخيل در

--> [ ( 25 ) ] س . ت : « كه بركات . . . بود » حذف شده است . [ ( 26 ) ] ب : حوار ، چ : حضرت .